شخص سرمایه داری در شهری زندگی می کرد اما به هیچ کسی ریالی کمک
نمی کرد فرزندی هم نداشت و تنها با همسرش زندگی می کرد ،
در عوض قصابی در آن شهر به نیازمندان گوشت رایگان می داد....
روز به روز نفرت مردم از این شخص سرمایه دار بیشتر می شد تا اینکه او مریض شد احدی به عیادت او نرفت این شخص در نهایت تنهایی جان داد هیچ کس حاضر نشد به تشییع جنازه او برود
همسرش به تنهایی او را دفن کرد ....
اما از فردای آن روز اتفاق عجیبی در شهر افتاد ....،
دیگر قصاب به کسی گوشت رایگان نداد ، گروهی علت را پرسیدند....
او گفت کسی که پول گوشت را میداد دیروز از دنیا رفت...!!
زود قضاوت نکنیم!

BANKESEPAHESFAHAN
وب لاگ "کارکنان و بازنشستگان بانک سپه"...
ما را در سایت وب لاگ "کارکنان و بازنشستگان بانک سپه" دنبال میکنید
برچسب: دااستان کوتاه,دااستان های کوتاه,
نویسنده:
بازدید: 55
تاريخ: چهارشنبه
10 شهريور
1395 ساعت: 21:43